196- سیاه

نوشته های زیر برگرفته از ایمیلی است که یکی از همکلاسیهایی قدیمیم فرستاده بود . نمیدونم چرا اینجا کپی کردم شاید برای اینکه اینقدر تاثیر گذار بود که اشکم درومد .یا شاید برای اینکه منم از سیاهی خسته شدم.

معلم گفت: بنویس "سیاه" و پسرک ننوشت
معلم گفت: هر چه می دانی بنویس
و پسرک گچ را در دست فشرد
معلم گفت:(( املای آن را نمی دانی؟))و معلم عصبانی بود
سیاه آسان بود و پسرک چشمانش را به سطل قرمز رنگ کلاس دوخته بود
معلم سر او داد کشید
و پسرک نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت
و باز جوابی نداد.معلم به تخته کوبید
و پسرک نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند
و سکوت کرد
معلم بار دیگر فریاد زد: بنویس
گفتم هر چه می دانی بنویس
و پسرک شروع به نوشتن کرد :
((کلاغها سیاهند ، پیراهن مادرم همیشه سیاه است، جلد دفترچه خاطراتم سیاه رنگ است. کیف پدر سیاه بود، قاب عکس پدر یک نوار سیاه دارد. مادرم همیشه می گوید :پدرت وقتی مرد
موهایش هنوز سیاه بود چشمهای من سیاه است و شب سیاهتر. یکی از ناخن های مادر
بزرگ سیاه شده است و قفل در خانمان سیاه است.))
بعد اندکی ایستاد رو به تخته سیاه و پشت به کلاس
و سکوت آنقدر سیاه بود که پسرک
دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت
((تخته مدرسه هم سیاه است و خود نویس من با جوهر سیاه می نویسد.))
گچ را کنار تخته سیاه گذاشت و بر گشت
معلم هنوز سرگرم خواندن کلمات بود
و پسرک نگاه خود را به بند کفشهای سیاه رنگ خود دوخته بود
معلم گفت ((بنشین.))
پسرک به سمت نیمکت خود رفت و آرام نشست
معلم کلمات درس جدید را روی تخته می نوشت
و تمام شاگردان با مداد سیاه
در دفتر چه مشقشان رو نویسی می کردند
اما پسرک مداد قرمزی برداشت
و از آن روزمشقهایش را
با مداد قرمز نوشت
معلم دیگر هیچگاه او را به نوشتن کلمه سیاه مجبور نکرد و هرگز از مشق نوشتنش با مداد
قرمز ایراد نگرفت.و پسرک می دانست که
قلب معلم هرگز سیاه نیست.

/ 3 نظر / 15 بازدید
مریال

خیلی تاثیر گذار بود عزیزم . تا حالا نخونده بودمش. ممنون که اونو توی وبت گذاشتی [بوسه] ولی چیزی که من همیشه بهش توجه می کنم اینکه اینجا پسر بچه واقعاً منظور یه پسر بچه است و بچه ها همیشه به چیزهایی توجه می کنند که بزرگا هیچوقت توجه نمی کنند و شاید خیلی هم از این بابت زجر بکشند.

luna

سلام خاله جان خودم... نمیدونم بهت تو وبم جواب میدم میخونیش یا نه؟ عزیز دل من تو رو دارم و دوست ات دارم... دلخوری کیه؟ چیه؟ و اما در باره ی پستت: بزار راحت نظر خودمو بگم از این مدل نوشته ها که درد و رنج و فقر رو نشون میده اصلا خوشم نمیاد اخه دلم میگیره ... وقتی نمیتونم کاری بکنم بدتر دلم میگیره... [ناراحت][گریه]

پرینسس

خوبه حالا این معلمه اینجوری برخورد کرده یه مدت بود سعی میکردم به این واقعیت تلخی که خیلیا دارند باهاش میسازند رو فراموش کنم اما نمیشه چون همه جا گفته ویا عکسی ازشون هست