228-سومین سال

سومین سال هم تموم شد 3 سال پیش بعد از ظهر 14 سپتامبر حدود 4:30 عصر من  از پشت شیشه های سالن انتظار فرودگاه نیوارک مهربان همسر را که با یک دسته گل رز قرمز برای تقریبا 3 ساعت منتطر من بود دیدم . تا قبل از اون توی  1 سال و نیمی  که نامزد بودیم 3 بار اومده برای دیدن من و حدود یک ماه مونده بود . چقدر روزهای سختی بود زمانهایی که از همدیگه دور بودیم

هر روز و گاها روزی چند بار تلفنی با هم حرف میزدیم .یادمه اواخر دیگه هردومون خسته شده بودیم خیلی خسته

من که گیر پایان نامه بودم و  خود به خود عصبی تازه با همه تلاشی که کرده بودم تا دوره فوقم را یک سال و نیمه تموم کنم و ترم اخر دیگه تا اونجایی که میشد باید انرژی میذاشتم

ضمن اینکه برای دو بار سفر به دبی هم برنامه ریزی و خلاصه یادمه که یکی دو شب قبل از پنج شنبه شب که تقریبا هم آشناها و تعدادی از دوستان قرار بود به عنوان مهمانی خداحافظی بیالند خونه مامان با کلی خجالت وشرمساری زنگ زدم و مهمونی

را لغو کردم چرا ؟

برای اینکه استاد راهنمای جنابعالی علی رغم اینکه میدونست برنامه من چیه و حتی میدونست که یکشنبه صبح ساعت 6 پروازمه دفاعم را گذاشت روز شنبه ساعت 2 عصر تازه ماه رمضونم بود

البته خدا خیرش بده خیلی همکاری کرد گرچه کم هم اذیتم نکرد

به خاطر برکت ماه رمضون خدا را شکر از شر پذیرایی راحت شدم و البته اطلاعیه هم نزدم

خلاصه بعد جلسه دفاع بدو رفتم خونه و با برادرم پریدیم تو ماشین و رفتیم فلسطین من عینکاما گرفتم و شب هم خواهرهای مهربان و خاله های من اومدند خونه مامان

برای خداحافظی

تقریبا هیچ کدوم نخوابیدیم و صبح 4 راه افتادیم سمت فرودگاه

من و برادرم تو یک ماشین بودیم بقیه هم تو ماشین خاله مریم و خواهرم

همه خبری تو دلم بود

دلشوره  و نگرانی از این همه راه طولانی اونم تنهایی

غصه دور شدن از خانواده

هیجان و شادی رسیدن به مهربان همسر

خلاصه بقیه کارهای پایان نامه مثل چاپ و تکثیر و تصویه حساب و ... موند برای برادر

عزیز که البته خیلی از دوندگیهاشا بابا کرد دستش درد نکنه

هوای گرم و مرطوب نیوجرسی که به صورتم خورد شوک شدم البته از تو هواپیما دیدم

که محیط جنگلی و سرسبزه ولی نمیتونم حدس بزنم رطوبت هم زیاده

خلاصه با هنوز چمدونها را نذاشته بودیم تو ماشین که مامانم زنگ زد و من گفتم

مامان اینجا مثل کیشه آب و هواش من نمیخوام

میخوام برگردم

مامانم هم خندید و گفت هر وقت دوست داشتی برگرد

همونه که من برگردم

ولی راستش هوای اینجا به گرمی کیش نیست بیشتر شبیه شماله

/ 1 نظر / 8 بازدید
رویا.ت

سلام گلم . برای رسیدن به چیزهای خوب باید یه سری چیز ها رو کنار گذاشت عزیزم . خیلی عالیه که داری درس میخونی و همسر مهربونت هم کنارت ودر واقع پشتته ! این جا هم دیگه جای موندن نیست خانومی . هر جا هستی موفق و خوشبخت باشی .