99- من تو او

نوشته زیبا و دردناک زیر از ایمیل فورواردی یکی از دوستام گرفتم که اشارهای به نویسنده نشده بود متاسفانه

من به مدرسه میرفتم تا در س بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت

روزنا مه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود !!!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد
هیچ وقت پایان نمی گیرد

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود؟؟؟

/ 5 نظر / 5 بازدید
luna

سلام خورشید جونم نمیدونستم دلبری بلدم[خجالت] چکار کنیم ما اینیم دیگه[تایید] خوبم یعنی اینکه چون دوباره با دوست خوبم اشتی هستم اینجوری خیلی بهتره[نیشخند] انشاالله اوایل ماه رمضمون که کلاسام تموم شده باشن[مغرور] و من خیالم راحت شده باشه [رویا] بعدش خاله جونم وبلاگ من انشاالله ورزشی و درباره تیم عزیزم هست که تنها همدم روزای غربت من تو این شهر بوده[قلب] من وقتی اینجا اومدم خیلی تنها بودم و تیمی که قبلا دوسش داشتم شد تنها سرگرمی من تنها[قلب] من 3سال ارزو سایبر شدن داشتم تا به تیم خوبم بتونم ذره ای کمک کنم [قلب] راستش تیم من بارسالم اردوی امریکا داشت[قلب] شهر سیاتل خوب من تیم چلسی انگلیسو 9 سال تمام دوس داشتم از همون دوران طفولیت[قهقهه] و تنها انگیزم برای وارد شدن به اینترنت کاملا خبردار شدن از اخبار تیم خوبم بود[قلب] و وبلاگی که میخوام برم یه نوعی رنکینگ 1 گوگل هست و مدیرش(دوست من) بالای 1500 بست گذاشته تو وبلاگش[فرشته] حالا هم من میخوام کمکش کنم چون یادته گفتم یه بلا سرش نازل شده خدمت ... سربازی هست[اوغ] خب من میرم تا بتونم امار خوبش که روزی 3 یا 4 تا بست بوده رو نگه دارم خب حالا نظرت چیه؟

مهسا

سلام چقدر دردناک بود[ناراحت]

luna

خاله جون راحت باش دیگه هرچی دوس داری بهم بگو من چلسی رو دوس داشتم از همون بچگی طرفدار بودم اتفاقا مامی به منم گفته که تو شکمش توب توب میکردم مرسی از اینکه دوستمو درک میمنی[نیشخند] حتما قبل از اولین بستم به شما خبر میدم امیدوارم اولین کامنتم تو باشی[قلب][قلب][قلب] راستی باید کمکم کنی من هیچی بلد نیستم باشه من خیلی به شما و برنسس جون احتیاج دارم[بازنده][بازنده][ماچ][ماچ][بغل][بغل][ماچ][ماچ] خاله جون کمکم میکنی [اوه][اوه][اوه] باید بهم برسونی خاله جونم و گرنه من هیچی بلد نیستم[خجالت][خجالت][خجالت]

دیوووونه

دوست دارم خیلی بنویسم اما حالا تحت تآ ثیر این نوشته ام حتما دوباره میام ومیخونمش وبرات مینویسم

افسانه

اين "او" ها متاسفانه روز به روز دارن اينجا زيادتر ميشن. مقصر خودشون نيستن. مقصر ما نيستيم. مقصر اونايي هستن كه مي گيرن و مي خورن و مي برن و خرج خودشون مي كنن. ايشالا همشون زودتر به درك واصل شن!