185- راز عشق شقایق

شقایق گفت  با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم

اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم 
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت
، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده
، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته
، به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش

افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را

 

بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من

 

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی

هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟

 

 

در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست


 

واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و

من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟

 

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه

 

 

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت

 

اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد

 

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل

 

و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

 

 

 

 

/ 8 نظر / 10 بازدید
پرینسس

لبریز از احساس ناب بود این شعر خیلی قشنگ وزیبا وتآثیر گذار

پرینسس

خوبی ؟ اقاییتون چطورن خوبند؟ کلا خوش میگذره ؟ دیروز خیلی دلتنگت بودم[بغل]

Luna

سلام خاله جون پرنسس جونم اومدم ديدم نظر نيس اما همون لحظه پرنسس جان نظر گذاشت! نظر لطفته عزيز شما خودت دوس داشتنى هستى تصوير قشنگتو تو من ميبينى هانى( بر وزن honey بر همون معناى baby )

Luna

خب حالا ميرسيم به خورشيد خوشگمان حدس نتونستى بزنى نه؟ نميگم خودت بايد كفشش كنى! تا باشى ديگه بهم نگى سهيل[ايكون يه لونا در حال خنده دراز كشيده رو زمين چشمك دار] ( حالا اگه تونستى اينو واسم بزار!! ) شعرت قشنگ بود ولى اون عاشقه 170% جنس ش مؤنث بوده! اصولا اقا پسرا دل ندارن كه صداش هم دربياد! ( صد البته استثنائاتى هس و حتما اقا مهربان قصه ما هم جزو اوناس ) تازه تهش هم فداكارى و محبت و ايثار و احساسات و اينجور فحش ها!! براشون توهين بزرگ محسوب ميشه! تازه فرد عاشق قصه هم اگه! اگه!! اگه مذكر باشه ميشه مصداق سه چيز: 1_ از قديم به كچل مى گفتن زلفعلى 2_ نويسندش مرد بوده و مثل همه مردا دچار خودشيفتگى شديد! 3_ شايدم زن بوده و تو ذهنش و روياهاش مرد خوشگل پولدار سوار بر بنز سفيدشو داشته عاشق جلوه ميداده! البت تأكيدمان بر دو كلمه زياده " روياى دخترانه " و " جلوه دادن " مگه نه؟!

Luna

من، مناجات درختان را ، هنگام سحر رقص عطر گل يخ را با باد نفس پاك شقايق را در سينه كوه گردش رنگ و طراوت را در گونه گل همه را مى شنوم مى بينم من به اين جمله نمى انديشم! به تو مى انديشم اى سراپا همه خوبى، تك و تنها به تو مى انديشم. همه وقت همه جا من به هر حال كه باشم به تو مى انديشم. تو بدان اين را ، تنها تو بدان تو بيا تو بمان با من ، تنها تو بمان جاى مهتاب به تاريكى شب ها تو بتاب من فداى تو به جاى همه گلها تو بخند. اينك اين من كه به پاى تو درافتادم باز ريسمانى كن از ان موى دراز ، تو بگير ، تو ببند! ¤ تو بخواه پاسخ چلچه ها را، تو بگو قصه ابر هوا را ، تو بخوان تو بمان با من ، تنها تو بمان در رگ ساغر هستى تو بجوش من همين يك نفس از جرعه جانم باقى است آخرين جرعه اين جام تهى را تو بنوش!

Luna

اوووووف خدا انگشتم افتاد! حال كردى شعرو! اگه گفتى از كيه؟ انقد كه اين شعرو دوس دارم! "تو بدان اين را ، تنها تو بدان تو بيا تو بمان با من ، تنها تو بمان" فقط به خاطر تو نوشتم ها بين زمان كامنت قبلى مو با قبليش حساب كن انقدره كه دارم با گوشيم برات مى تايپم! فدا يه تار مو ت!

debora

خیلی قشنگ بود .گل شقایق واقعا زیباست .خورشید جونم خوبی؟[ماچ]

مریم و محمد

سلام ممنون که به ما سر میزنید و بهمون لطف دارین. ببخشید کم میایم . میدونید دیگه امتحانامون داره میرسه... چه خوشگل شده اینجا مخصوصا اون دیوارای آجری که جون میده روش یادگاری های عاشقونه نوشت... اگه یه روز اودین دیدین رو دیوار خونتون چیزی نوشتن بدونید منو و مریم نوشتیم... براتون آرزوی سلامتی و موفقیت میکنیم. دوستدار شما مریم و محمد[گل]