177- تولد اولین خواهر زاده

من 2 بار خاله هستم برای اینکه 2 تا خواهر زاده نازنین دارم البته اینا خواهر زاده های واقعی من هستند چون تو دنیای مجازیم هم یک عزیزی هست که به من افتخار داد و منا خاله خودش  میدونه منظورم همون لونایی گلمه

اومدم از خاله شدنم بنویسم چون هر وقت میشینم و به اون لحظه ها فکر میکنم حس شیرین خاله بودن منا از تنهایی غربت در میاره

13سالم بود که خواهرم بهمون خبر بچه دار شدنش را داد و من هرروز شکم اونا نگاه میکردم و میگفتم آخ جون من دارم خاله میشم . شبی که مامان و بابام من و خواهرکوچیکم  را خونه تنها گذاشتند و رفتند بیمارستان لحظه لحظه منتظر شنیدن صدای زنگ تلفن بودیم و و قتی بابام از پشت تلفن گفت بچه دختره من و مهسا پریدیم تو بغل هم و جیغ میزدیم و بالا و پایین میپریدیم که ما خاله شدیم . هنوزم وقتی که میخوام تولد میترا را تبریک بگم میگم ممنونم که با تولدت منا خاله کردی و بهم احساس بزرگ بودن دادی

وقتی برای اولین بار میترا را دیدم لپاش قرمز بود و چشماش بسته مامان بزرگش ( مادر پدریش) اونا پیچیده بود لای پتو و گذاشته بودش کنار بخاری . منم که حس میکردم خیلی بیشتر از اون از میدونم گفتم وای حاج خانم بچه اینجوری از گرما خفه میشه اونم خندید و گفت نه عزیزم من همه بچه هاما اینجوری بزرگ کردم.نگران نباش چیزیش نمیشه

تو دلم گفتم من نمیذارم خواهر زاده منا مدل قدیمی بزرگ کنی و از همون روز جدال من برای بزرگ کردن میترا به سبک جدید آغاز شد .

باید میرفتم مدرسه ولی دلم نمیخواست . دوست داشتم ساعتها بشینم و میتی گلم را تماشا کنم .

شبی که خانواده ما و مامان بزرگ و خانواده عمه میترا دور هم جمع شده بودیم که اسمش را انتخاب کنیم من گفتم شهرزاد

نمیدونم چرا ؟ ولی دوست داشتم اسمش بشه شهرزاد .یادم نیست بقیه چی میگفتند فقط میدونم که باباش با نام میترا براش شناسنامه گرفت و من هرروز باید میترا را میدیدم چون دلم  براش تنگ میشد هم برای اون و هم برای خواهرم  و اگه یک روز بعد مدرسه میرفتم خونه و میدیدم خواهرم و میترا وانجا نیستند میزدم زیر گریه و میگفتم دلم براشون تنگ شده چرا نیومدند خونه ما ؟ و با خواهرم قهر میکردم و بهش زنگ میزدم و میگفتم اگه فردا بیام خونه و نباشی دیگه باهات حرف نمیزنم.

ولی حالا بیشتر از 2 ساله که هیچ کدومشون را ندیدم دیگه قهر و گریه زاری هم فایده نداره

چون اگه فایده داشت حداقل الان اشکام بند میومد

/ 3 نظر / 165 بازدید
دبورا

مرسی که بهم سر زدی [لبخند]تولد خواهر زادت را تبریک میگم ایشالا یه سفر بری ایران تا از دلتنگی هات کم بشه[گل]

میترا

الهی قربونت بشم خاله ی مهربانم . دوست دارم .... خیلی ... حالا با این نوشته ی قشنگت دیگه گریه ی من هم بند نمی اید ... کاش اینجا بودی تا سرم رو میگذاشتم تو بغلت و های های گریه می کردم ... مرسی خاله جونم . دوست دارم ...

پرینسس

اخیش چقدر قشنگ نوشتی خاله ی ماهی هستی [بغل] حتما اون دوتا خواهر زاده ات هم عین خودت ماهن[گل]