189- تصمیم گیریهای زندگی هر ...

بعضی وقتها که میشینم و دفتر خاطرات زندگیم را تو ذهنم ورق میزنم به خودم میگم یک جورایی خیلی عجیبی دختر

دوست دارم وقتی خیلی پیر شدم اونوقتی که دم دمای وداعم با دنیا نزدیک میشه یک خونه داشته باشم وسط یک بیشه زار که دور تا دور پنجره باشه و یک طرف خونه رو به جنگل باشه و طرف دیگه رو به دریا بعد بشینم و زندگی نامما بنویسم با همه واقعیتهای تلخ و شیرینش بعد وقتی خسته میشم و دلم میخواد چشمم تا افق فقط دریا ببینه به دریا رو کنم به اون و وقتی نگاه پیر و خستم با چشمکی شیطنت آمیز به جنگل گل لبخند را روی لبهام مینشونه به جنگل نگاه کنم و با خودم بگم اخ داره دیر میشه بدو برو بقیه خاطراتت را بنویس .

 

/ 3 نظر / 14 بازدید
نرگس

[گریه][گریه][گریه] کلی نوشتم تعداد حروف کم اومد همش پرید! ولی خلاصه اش این بود که هروقت که آپیدی بهم خبر بده و این که با تبادل لینک موافقی یا نه اگه هستی بهم خبر بده![گریه][گریه]تو برو چون تا 3 سال دیگه من در حال گریه هستم![گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه] خب دیگه از گریه خسته شدم حالا [خنده][خنده][خنده]

پرینسس

شاعرانه وقشنگ بود واسه چند لح/ه منو بردی تو رویا [قلب][بغل]

debora

[ماچ]چه حس قشنگی داری داشتم تصورت میکردم