130- لبخند زدن را فراموش نکنید


دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت .
با اینکه ها آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود ،
 دختر بچه طبق معمولِ همیشه ، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد ،‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
 مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد
یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد ، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود .
با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید ،
با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه ، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود ،
ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او می ایستاد ، به آسمان نگاه می کرد و لبخند می زد
و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می شد.
زمانیکه مادر اتومبیل  خود را به کنار دخترک رساند ، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید
:" چکار می کنی ؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟"
دخترک پاسخ داد،" من سعی می کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می گیرد."

باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد.
در طوفانها لبخند را فراموش نکنید.

 

 

/ 4 نظر / 35 بازدید
دیوونه

فكر كردم الان میگه میخواستم نیرو بگیرم از خدا یا یه چی تو این مایه ها نمیشه همه ی ماها اینجوری فکر کنیم [افسوس] یاد دوران مدرسه وروزهای بارونی افتادم چه دوران قشنگی بود

luna

سلام خاله جون وای چه بچه باحالی... خوش بحالش عجب روحیه ای داشته ها... ولی فکر کنم این قضیه ماله بچه های قدیمه اخه بچه های الان با یه چیک بارون 7بار از جاشون میپرن... عجب دلی داشته ها[دست][دست][دست]

luna

چقدل اینجولی حرفل ددنو دوس دالم... قزبون خاله باحال خودم که بلته اینجولیم حرفل بزنه... [بغل] [ماچ][ماچ] [بغل][بغل][بغل] [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

luna

باا من ترک بونم بچگی هام به روش ترکی بلدم لوس بازی درارم [قهقهه][زبان][قهقهه] میگم اینم جواب بده برم بالا تو همون یه باکس با هم بحرفیم