136- گل صداقت

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به
ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان
منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر
ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه
ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی
کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم. روز موعود
فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی
که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد.... ملکه آینده
چین می شود. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.

سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه
گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید. روز ملاقات فرا
رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار
زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند. لحظه موعود فرا
رسید. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام
کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی
سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به
ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت... همه دانه
هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!

برگرفته از کتاب پائولو کوئلیو

/ 23 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دیوووونه

میذاره میذاره نذاره که زنش نمیشم از همون اول تو قول نامه نمیدونم چی اسمشه مینویسم هروقت بخوام باید برم پیش ابجیم

غریبه

داستان جالبی بود امیدوارم که توهم دوستات بیان پیشت:)

سلام لونا جون شرمنده خودت متوجه شدی که چرا نتونستم بیام[خجالت]

luna

سلام"...." جون! کجا نتونستش بیای؟؟؟؟ این شرمنده گفتن یعنی چی اصلا منم شرمنده که شما رو نشناختم[خجالت][خجالت] خوب شد؟؟؟؟؟؟

هانی

داستانتون خیلی جالب بود [دست] اما حیف که مال 250 سال پیش چون الان کمتر کسی به صداقت بها میده شاید اگه اون شاهزاده تو این زمان بود بهترین گل رو انتخاب میکرد[افسوس]

هانی

اره میدونم تو که اصلا منو نمیشناسی

هانی

ببینم اون ایمیلتو چک کردی راستی یادت نرفته که شمارتو برام ارسال کنی[منتظر]

هانی

سلام خاله خوبی من به خاطر دختر خالم وارد اینجا شدم اما وقتی گفتگوی شمارو با دوستاتون خوندم دیدم باهاشون خیلی صمیمی و مهربونی نمیدونم کجائی کی هستی اما میخوام خاله منم بشی[قلب]

هانی

مرسی خاله [هورا] اونروز دوستم برام در مورد وضعیت مردم زمین یه آمارائی رو فرستاد که توش نوشته بود فقط 1درصد مردم کامپیوتر دارن که این جای خوشبختی اما از همین 1 در صد ما هستیم که خاله ای مثل شما داریم چون لونا خیلی تعریفتونو کرده

هانی

سلام لونا جون امروز حالت چطوره خوبی ؟؟؟؟؟؟؟ بهت که گفته بودم عمو رمزو فراموش کرده[[نیشخند] هروقت اومدی پیام بفرست منم بیام[لبخند]