139- آرزوهایی که حرام شدند

همه ما داستان نویس هنرمند   شل سیلور استاین   را میشناسیم مردی که با شخصیتهای دوست داشتنی داستانهاش واقعیتهای تلخ وشیرین زندگی را به کودکان در قالبهایی شیرین و دلنشین و به یاد ماندنی آموزش میده

 

آرزوهایی که حرام شدند :

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا .......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

 

گاه آنچه امروز داریم و از آن لذت نمی بریم آرزوهای دیروزمان هستند!

 

/ 13 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دیوووونه

لستر یه طمعکار بود وبخیل همین وبس [خنثی]

luna

سلام پرنسس جونم[ماچ] حرفت درسته موافقم[تایید] منم گفتم بچگیاش با هوش بود و واسه همین بچه باهوش دلم سوخت نه واسه لستر پیر و بخیل[ابرو] ببینم شما خبری از این خانوم گل ما دارین هی فقط داره دغیبش میزنه[ماچ]

زهرا

سلام چشم خوشت اومده به روی چشم آدرسشو میگیرم براتون میفرستم[خنده]

زهرا

شوخی میکنم گلم نمیدونم کیه اما واقعا نگاهش کلی حرف با خودش داره موفق باشی

مهسا

چقدر قشنگ بود درسته ما باید زندگی کنیم قبل از اینکه فرصتهامون از دست بره!...

هانی

خاله این نوشته هارو از کجا میاری بابا خیلی باحالن[دست][دست]

محمدجواد

اگر تو بیایی شاید باور کنم همانی که خداوند از میان فرشتگانش براي هوشیاري من بر زمین فرستاده تو رسول عشقی نیتی براي سپیده دم اگر تو بیایی...

luna

سلام خاله امروز حسابی دلم برات تنگ شده اپ که نمیکنی نه؟؟؟؟ میدونم سرت خیلی شلوغه اومدم بگم به یادتم خانوم گل... منو یادت نره... امروز یه جوریم فقط دلم میخواد گریه کنم. نه اینکه ناراحت باشما نه!!!!!!! از اون روزاس که دلم الکی هوای گریه کردن داره[گریه] اشکم هم نمیاد... خلاصه بدبختیه ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دوست دارم خانومی موفق باشی[ماچ][بغل]

luna

مرسی خاله فکر کنم از عوارض دوریه مامی باشه.... اون دلاورم قراره بیاد نگرانش نیستم. مرسی به فکرمی این دومین پست منه مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باید به خودم افتخار کنم مگه نه؟؟؟؟؟ مرسی عزیزم اومدم باهات حرف بزنم که سبک شم حالا که ای پستو خوندم بهترم.... مرسی که به فکرمی خانوم گل خودم بخدا تو هر ثانیه بهت فکر میکنم چون الان بیشتر از هر دوستی بهم نزدیکی و رازامو میدونی تو بی شک بهترین دوست و خاله ی منی میام بغلت تا حسابی بخندم تو هم بو به عکسات نیگاه کن... نه یعنی با هم میبینمشون دیگه... مگه نه؟؟؟ یه وقت نگی از رو پاهام بیا پایین که نمیام...گفته باشم. [بغل][ماچ][بغل][ماچ][بغل][ماچ][بغل]

آلوچه

گاه آنچه امروز داریم و از آن لذت نمی بریم آرزوهای دیروزمان هستند! این عالیه، منم وبلاگ میخام چرا واسم نمیپذی:(