128- انتظار

انتظار کشیدن هم یک جورایی سخته ها

برادر یکی یکدونم که عاشقانه دوستش دارم و میمیرم براش و اینقدر دلم براش تنگ  شده که دیگه جایی برای تنگتر شدن نداره برام یک سری مدارکی که میخواستما ترجمه کرده و  فرستاده .

مثل همیشه مثل یک پدر یک حامی مثل یک دوست و خیلی خیلی بیشتر از اونیکه من لایقش باشم به من لطف کرده و منا تا ابد و برای همیشه مدیون خودش کرده . آره داداشی جونم تو اینقدر خوب و مهربونی که من هر چی بگم و بنویسم بازم کمه . آخ که چقدر دلتنگتم آخ(خواستم مثلا رنگ چشمات باشهه همون سبز- عسلی که من میمیرم براشون و فقط خاص چشمهای تویه)نیشخند

تو ردیابی پستی قراره امروز دستم برسه ولی چه ساعتی نمیدونم . برای همین باید بمونم منتظر و گوش به در که یک وقت از دستم نره سوال

وقتهایی که قراره یک همچین چیزایی از خانوادم به دستم برسه اینقدر بیتاب میشم که نگو . همش خدا خدا میکنم که زودتر به دستم برسه چون دستهای اونا لمسش کردند و برای من بوی آشنایی داره

خدایا یعنی به قول اینجاییها من هنوز هوم سیکم ؟

به داداشی جونم گفتم نمیشه خودتم یک جورایی بذاری تو پاکت و بیایی پیش من ؟آخه این انصافه که برای دیدن عزیزانت همون کسایی که تمام زندگیت در اونها و با بودن کنار اونها خلاصه میشه با اونها شادی واقعی داری . از ته دل میخندی و هیچ نگران نیستی که از حرفها یا رفتارات برداشتی غیر از اون چیزی که تو میخواهی داشته باشند . آروم و راحتی کنارشون

اینقدر دور باشی و درد دوری بکشی . خدایا التماست میکنم به داداش جونم ویزا بدند تا بیاد من ببینمش . وای حتی وقتی فکرشا میکنم به روزی که بخوام برم فرودگاه استقبالش از هیجان نمیتونم نفس بکشم . مطمئنم که امسال میاد پیشم اینا دلم بهم گواهی میده .

 

/ 13 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
luna

سلام خاله جونم کدوم دوتا معما قبلی؟؟؟ بله عزیز جون اسم بابای من از 48 سال پیش علیرضا بوده و است که البته مامی معمولا رضا صداش میکنه و گه گداری علیرضا... منم هر وقت که میرفتم خونه خالم دخترخالم واسم ماکارونی ابدار درس میکرد[خوشمزه][خوشمزه][خوشمزه] خودمم بکشم نمیتونم مثل اون درست کنم!!! نه بابا بابام اینا از طرف هیئت رفتن مجلس ختم یه دختر ناناز 7 ساله[گریه] که میشه دختر دایی دوست من!!! اره فکر کنم قیمه بدن. منم عاشق خورشت قیمه م[خوشمزه] راستی ماکارونی از اون درازا درس کن بدون اینکه از قدشون کم کنی!!من عاشق ماکارونی بلندم یعنی دراز...اه بابا یعنی همون اسپاگتی!!! بعدشم اگه تونستی با چوب چینی بخورشون اونوقته که کاملا یاد من میافتی... من و دختر خالم همیشه مسابقه میزاشتیم سر خوردن ماکارونی با چوب[خوشمزه][قهقهه][قلب] چقدر دلم براش تنگ شد!!!! اره خاله جون به یاد منم که شده یه بار اینطوری با شوهرخاله مسابق بزار[قهقهه]

دیوووونه

خدا کنه همینجوریکه دلت گواهی میده باشه وداداشت هرچی زودتر بیاد پیشت منم این حسو دارم وقتی چیزی از ایران برام میفرستند اونقدر بوش میکنم تا بوش تموم شه[زبان] اخه بوی ایران میده وهزار جور خاطره به ذهنم هجوم میاره ولی یه حس خوبیه مگه نه؟

luna

باشه قبول خاله جون ولی همون ماکارونی هارو دراز دراز با چنگال بخور[خوشمزه] منم عاشق همونطوریش هم هستم[خوشمزه][زبان][خنده] زیاد اهل حال کردن با قهوه و چای نیستم قربون اب خالی خدا... فقط اب[قهقهه] اما اون ماکارونی ابداره اصلا قضیه خارجی نداره ها.... یه اختراع کاملا بومی دخترخالمه و فقط مخصوص من و خودشه[مغرور] چشم خاله گلم تو بیا مشهد هر چی خواستی واست درس میکنم بحث کله کردن تو کاسه رو هم ول کن اصلا دوتایی سر مهربان خان رو تو کاسه میکنیم و کلی میخندیم[قهقهه][زبان][خنده][تایید] . و همون بحث ماکارونی: برو از اون ماکارونی دراز درازا بخور با کلی سس قرمز یا سس فرانسوی مطمئنم باید با ذهنیت من بخوری تا مزه شو کامل بهت بده[قهقهه] [ماچ] [بغل][ماچ] [ماچ][بغل][ماچ] [بغل][ماچ][بغل][ماچ]

luna

خاله بهت گفته بودم تو تیزهوشان درس میخونم؟؟فکر نکنم؟؟ همین باعث میشه ادم دانشجو هم که به من برسه ازم بخواد امتحان بگیره ببینه چقدر باهوشم!!! گاهی اوقات از همه چی خسته میشم نه مثل الان ولی یه چیزی شبیه این اخه چقد سبک شدم میدونی وقتی مامی خونه س اینترنت من کپنی میشه و من حریص تر میشم... ولی الان کسی نیس گیر بده که بیا بیرون !! بیا بیرون... واسه همینم اومدم یه دل سیر حرف بزنم... نمیدونستم انقد عاشق وبلاگ نویس تو ایران داشته باشیم!!! اخه من فقط برای صرفه جویی در پول زود میرفتم چندتا سایت ورزشی رو چک میکردمو میومدم بیرون ولی الان بیخیال... حالا اومدم کلی حرف بزنم یه روز خودت بهم گفتی...

luna

گفتم دیروز داشتم از گرسنگی تو خونه گریه میکردم کلا ناراحت بودم ساعت 10 شب بود ولی من هنوز افطار نکرده بودم زنگ زدم به بابام گفتم کی میاین؟ گفت 12 .گفتم من گرسنمه اومدنی واسم ساندویچ بگیر. بعد ده دقیقه بابام اومده بود. واسم ساندویچ و غذا گرفته بود مامی م اورده بود... امروز مامان که رفت اونام مهمون بودن بهت گفته بودم که به بابا گفتم حلیم میخوام(اخه عاشق حلیم هستم مخصوصا اگه مال همدان باشه) اونم به سعید گفت. اونم واسم خرید و بعد رفتن منم به شوخی گفتم شام کباب میخوام سعید گفت برو...شکمو اخی... بابام ساعت 9.30 دیدم اومده واسم کباب گرفته بود....چقدرم خوشمزه بود. بعدم رفت. همیشه به این فکر میکنم بابام همیشه به حرفام گوش میده مامی میگه بابات اگه بگه نه یعنی نه...ولی واسه من معنی نداره چون کافیه به بابام دوتا بابا جون بگم اونوقت مشکلم حل شده اس از بچگی اینطوری بودما...لوس بابا

luna

اونروز پسر داییم که ازم 6ماه کوچیکتره ماشین سواری میکرده پلیس ماشینو توقیف میکنه (همین داییم که مامی با اونا رفته (اخه ما تو این شهر فقط اونا رو داریم) ) بعد من به بابام گفتم نگاه کن مثلا اون همسن منه ماشین میرونه میبینی من از اینکارا نمیکنم؟؟ میدونی بابام چی گفت؟؟؟ گفت:تو بزرگ شدی اون هنوزم بچه س!!! چقدر با این حرفش احساس بزرگی بهم دست داد... احساس قشنگی بود بابام منو بزرگتر از همه میبینه بچه هم که بودم همیشه طوری حرف میزد که انگار ازم میخواد واسه خودم خانوم باشم..

luna

گاهی وقتی کار بدی میکردم همش از بابام خجالت میکشیدم اخه اون انتظار داشت من یه چیز دیگه باشم منم همیشه احساس میکردم از همه بزرگترم و همیشه مغرور برخورد میکردم... مامی میگه اخلاقای منو بابا جفت همه... دوتامونم بچه ایم... از بابام پرسیدیم چندسالته میدونی به ما چی گفت؟؟؟ گفت 13. 14 شایدم کمتر... چقدر دلم واسه مهربونیاش تنگ شد... همیشه ادای بچه هارو در میاره( به کسی نگیا) مثل منه شوخ. همشم میخنده.البته تا وقتی با ماست با بقیه خشک و جدی و کم حرف... گاهی تو خونه انقدر سر و صدا میکنه ادم خسته میشه... مامی همیشه میگه من دو تا بچه کوچیک دارم( منو و بابام) و یه پدربزرگ...اخه داداشم همیشه درحال غر زدنه...اونم پسر خوبیه فقط زیادی غر میزنه[قهقهه]

luna

خاله الان مامی واسه بار یازدهم زنگ زد.. نمیدونم هر دفعه یه چی میپرسه عین مامان شما... یا مامن بزرگ خودم اخه میدونی من کلا مامان بزرگ یا بابا بزرگ ندارم... همشون مردن بابای بابا رو ندیدم و مامانشو خیلی کم... اما طرف مادری و بیشتر دیدم من یدونه بابا بزرگم بودم بهش میگفتم اغاجان... میدونی من چشم و ابرو مشکیم و همه میگن انگار سرمه زدم به چشمام... هرکی برای اولین بار منو ببینه بهم شک میکنه مخصوصا بعضی روزا که پررنگ ترم میشن. اغاجان همیشه بهم میگفت:" قره داندها..بیداناده...دوزلوده..یه ملده" شعرش ترکیه راستش همش یادم نیس ولی همون بالایی ها رو واست ترجمه میکنم بچهم چشم و ابرو مشکیه ..یکی یه دون س..با نمکه..خوردنیه(این تیکه یعنی اوج با مزگی!!!!) خدا رحمتش کنه همیشه میگفت یواش یواش حرف بزن بفههمم چی میگی!!! اخه من خیلی تند تند حرف میزنم

luna

مامی م همینو میگه در مورد رانندگی... اما من نه اینجوری نیستم اخه میخوام چیکار؟؟؟ماشاالله 3تا راننده اماده به کار تو خونه داریم ... اخ اخ خاله بابام اومد من برم شب برگردم یهویی تنها نمونه بابا جونم[بغل]

عليرضا

من كه نفهميدم راجع به چي داريد گپ ميزنيد ولي من هم دلم خواست !!