141- راز آرامش

کشیش سوار هواپیما شد.  کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می‎رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ می‎رفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد.  در جای خویش قرار گرفت.  اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمی‎رسید.  مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد...

هواپیما از زمین برخاست.  اندکی بعد، مسافران کمربندها را گشودند تا کمی بیاسایند.  پاسی گذشت.  همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چه‎ها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت.  ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!"  همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند.  اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."  

موجی از نگرانی به دلها راه یافت، اما همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدت دارد.

نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد...

طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعره رعد برخاست  و صدای موتورهای هواپیما را در غرش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ اما سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوب‎پنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد می‎کند و از هم متلاشی می‎گردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت... 

سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ اما سودی نداشت.  همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد...؟!

نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونه‎ای دست به دامن خدا نشده باشد. 

ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بی‎صدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود...

گاهی  چشمانش را می‎بست، و سپس می‎گشود و دیگربار به خواندن ادامه می‎داد.  پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی می‎خواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود...

هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه می‎کرد، گویی طوفان مشت‎های گره کردهء خود را به بدنه هواپیما می‎کوفت، یا می‎خواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند.  هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب می‎کرد و دیگربار فرود می‎آورد.  اما این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان می‎خورد و در آن آرامش بی‎مانند به خواندن کتابش ادامه می‎داد...

کشیش ابداً نمی‎توانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه می‎توانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند.  بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. 

مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان می‎گریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، اما کشیش همچنان بر جای خویش نشست.  او می‎خواست راز این آرامش را بداند. 

همه رفتند؛ او ماند و دخترک.  کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد. 

سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند...؟!

دخترک به سادگی جواب داد : چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه می‎برد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است ...

گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب..!

/ 22 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دیوووونه

لونا جان تو هم که امروز پیدات نیست تو وخاله جونت رفتین خوشگذرونی ومنو نبردین[گریه][ناراحت]

دیوووونه

ببخشید همه اون دوتا اولی رو خصوصی کن ترو خدا

luna

سلام خاله مهربونم. خوبی. من دارم پرواز میکنم دیروز چلسی 6-0 برد بازم[دست][قهقهه][قلب][تایید] تو هم نیستی. کاپیتان هم که دیشب رفت. منم تنهایی نشستم ببینم کی میای؟؟؟ خسته شدم از بس منتظر موندم... چشمم به در خشک شدا خانوم گل[ماچ] پرنسس جان من دیروز اومدم نمیدونم میگن مور دار زر زدم ف.یلترم کردن تو اینجا... وگرنه من یه روز نیام اینجا که روزم به شب نمیرسه[بغل] این خاله خسیس هم منو هیج جا نمیبره که تنها تنها تو خونه میشینم به در و دیوار وبلاگ نیگاه میکنم...تازشم تازگیا واسم هیچی نمیگیره وقتی میره خرید[ابرو] خاله این کد امنیتی چیه اینجا گذاشتی دیگه؟؟؟ منو حوصله رمز زدن ندارم اینو بردارش لطفا...

هانی

[گل] اگه ماهم عین اون دختر بچه ایمان داشته باشیم البته به خدا وهمیشه خودمونو در آغوش خدا احساس کنیم دبگه از هیچ چیزو هیچ کس نمیترسیم

یاسمن

سلام عزیزم.خوبی؟وبت خیلی جیگره.خسته نباشی گلم.به منم سر بزن.اگه مایل به تبادل لینک بودی خبرم کن.و منو با عکس ها و شعر های رویایی بلینک..بابای

دیوووونه

بس که قاطی کرده ام نفهمیده ام چی گفتم همه اون دوتا رو [قهقهه]

luna

[ماچ]امروزو نیستی خانم گل؟؟؟ دلم برات تنگ شده ها[ماچ] هر وقت اومدی بی جوابم نزار[بغل]

مریم و محمد(انتظاری عاشقانه)

سلام چقدر زیبا و خوندنی بود.هم این پست هم پست قبلی شما خیلی به ما لطف دارینااااا براتون آرزوی سلامتی و موفقیت میکنیم و امیدواریم همیشه در کنار مهربان همسر روزهای خوبی داشته باشید. .... در مورد گذاشتن نامه هامون تو وبلاگ بعید میدونم بشه چون هم خیلی خصوصی مینوشتیم و همه الان یه جا گذاشتمشون که در آوردنشون یه پروسه ی طلانی مدت میشه... دوستدارشما مریم و محمد[گل]

ثنا

واقعا زیبا بود

رها

فوق العاده بود. ممنون