148- گل سرخی برای محبوبم

جان بلانکارد " از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد .

او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .

از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود.از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا, با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود,اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد, که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد . دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت در صفحه اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد:

"دوشیزه هالیس می نل" .

 با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند." جان " برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود .در طول یکسال و یک ماه پس از آن , آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند .

هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد .

" جان " درخواست عکس کرد ولی با مخالفت " میس هالیس " روبه رو شد . به نظر هالیس اگر " جان " قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد . ولی سرانجام روز بازگشت " جان " فرارسید آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک .

هالیس نوشته بود : تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت .

بنابراین راس ساعت 7  " جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید :

" زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد, بلند قامت و خوش اندام, موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود , چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست که جان گرفته باشد . من بی اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد . اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد , اما به آهستگی گفت " ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟ " بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم . تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود زنی حدودا 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود و مچ پایش نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند

دختر سبز پوش از من دور می شد , من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام . از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم می کرد .

او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید وچشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید . دیگر به خود تردید راه ندادم . کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد , از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود ,

 اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود ,

 دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم .

 

به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این .وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم .

من " جان بلانکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید . از ملاقات شما بسیار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است !

تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست !

 

طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به

چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد .

/ 9 نظر / 11 بازدید
ديوونه

ای جان چقدر خوشم اومد خیلی قشنگ بود راستی من دارم میرم سرکار

آموزش مسائل جنسی پاییز

سلام به همه دوستان عزیز. معتبر ترین و بزرگترین پایگاه مسائل جنسی برای پاسخ به پرسش ها و مشکلات شما جوانان عزیز افتتاح شد. مسائل جنسی خود را از ما بپرسید. مشکلات خود را با ما در میان بگذارید. اگر مطلبی مد نظر شماست یا پرسشی دارید در قسمت نظرات به ما بگویید تا در اسرع وقت به شما پاسخ دهیم. دوستانی که مایلند با ما تبادل لینک داشته باشند این پایگاه را با نام آموزش جنسی لینک کنند و به ما خبر دهند تا ما هم لینکشان کنیم. با تبادل بنر هم موافقیم. منتظر تک تک شما هستیم. از شما تمنا داریم این پایگاه را به همه دوستان خود معرفی کنید تا مشکلات آن ها هم تا حدی رفع شود.

هاني

سلام خیلی جالب بود پرنسس ون به شمام تبریک میگم به خاطر شاغل شدنتون [گل] لونایی دیر کردی [ماچ]خبر داری دلم برات تنگیده

ديوونه

سلام خورشید خوبی؟ هانی جون چطور شما خوبید ممنون به خواطر تبریکتون دلم واسه همتون تنگ شده بود

luna

سلام پرنسس جون... هانی عزیزم... و خاله گلم منم دلم واسه تک تکتون تنگ شده خاله داستانت محشر بود و خیلی قشنگ... ممنون بازم ممنون

مریم و محمد(انتظاری عاشقانه)

سلام بر خورشید خانوم و مهربان همسر من میخواستم ببینم اونجا دانشگاه شروع شده که شما کم میاین؟ ما همیشه منتظر خوندن نوشته های زیبا ی شما هستیمااا براتون آرزوی موفقیت میکنیم و امیدواریم پاییز زیبایی داشته باشید[گل]

میلاد

امیدوارم داستان بعدی رو وقتی موهام سفید شد نخونم[خنده]

Luna

سلام خانم! أغر بخير! بابا كجايى؟ مردم از پس نظر تكرارى خودمو بى جواب خوندم!!! منم به بعضى از اون دلايلى كه گفتى گرفتارم! اينترنت خونه ندارم! مدرسه شروع شده و من سومم و بدبخت! از ديدنت واقعا خوشحال شدم عزيزم! بوس بوس مااااااااااچ گنده آبدار با طعم توت فرنگى!

آلوچه

ای بابا، دیگه شورشو در آووردیا، ۱۰۰ ساله هیچی ننوشتی، ده!!! |:<