138- هنر زندگی

پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد.

 پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟".

پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".

 پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش..."

البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند. که ای کاش او هم یک همچو برادری داشت.

 اما آنچه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:" ای کاش من هم یک همچو برادری بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت: "دوست داری با ماشین یه گشتی بزنیم؟""اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟".

پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است.

 اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره، نگهدارید.".

پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت.

 او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد :..

" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نکرده.

 یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد . اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی."

پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند.

 برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند

/ 14 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هانی

لونا کجایی منو اینجا کاشتی خودت کجا سیر میکنی [عصبانی] اینجوری کنی می قهرم میرم [قهر]

luna

سلام هانی خودم... نمیدونم شاید این اینترنت هم فاصله زمانی داره واسه خودش[خنده] ببخشید اخه این جا چیزی ندیدم که من!!!!! الان همشون اومدن[ماچ] اره روزم به لطف خدا... بابا من غلط کنم سرکارت بزارم همش تقصیر ای اینترنته با این فاصله زمانیش[قهقهه][بازنده][من نبودم]

هانی

بی خیال حتما وسطا پنچر شده بود واسه همین طول کشید[نیشخند][قهقهه]

هانی

عمو رمزتو فراموش کرده[اوه]

هانی

ای بابا کار اینا از پنچری گذشته افتادن هولش میدن تا بیاد بدست تو برسه[نیشخند]

هانی

بازم که منو کاشتی [ابرو]

هانی

اگه اینجا مجازی نبود حتما یه باغی میشد ازبس منتظر موندم

luna

سلام هانی الان نظراتت اومد. ببخشید میدونی الان داشتم به کامنت یکی جواب میدادم یه لحظه رفتم وبلاگش... اون سرباز بود و خاطرات سربازیشو مینوشت... نمیدونم چی بگم از خوندن حرفاش اشک تو چشام جمع شد[گریه]... نتونستم بقیه شو بخونم چون خیلی دردناک بود...[گریه] بازم ببخشید دیر اومدم[ماچ][بغل]

luna

هانی انگار رفتیا؟؟؟؟؟ پس منم خدا حافظ[خداحافظ]

آلوچه

مسله همیشه وقتی بهت نیاز دارم یا خودتی یا نشانهات، همیشه حضور داری، خیلی عزیزی، خیلی