113 - وعده

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.

از او پرسید : آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.

/ 4 نظر / 8 بازدید
دیوووونه

بله دیگه وقتی سالها به یه چیز عادت کنبم هیچوقت واسمون سخت نیست ولی کمی تغییر در شیوه ی زندگی کردن تحمل ان چیز رو سخت میکنه

luna

سلام چه جالب عین من که هربار میومدم وب خیالم راحت بود اما حالا همش استرس نویسنده شدن رو دارم[فرشته]

دیوووونه

پس که لونا جان هم دارن میفتن تو خط وبلاگ نویسی مارو باخبر کنین عقب نمونیم [لبخند]

luna

[بغل][بغل]مرسی خاله اینم لبم......... بوسش کردی مرسی چسبید اینم مال تو[ماچ] اره دوستمم به این فکر افتاده اگه تونستم راضیش میکنم بیاد برشین بلاگ میام بغل خاله ام[بغل][بغل][بغل][بغل]