82 - ماجرای دیروز من و ...

من از بچگی معروف بودم به اینکه آدم خرابکاری هستم . هر خرابکاری  میشد همه میگفتند این کار خورشید جاویدانه سبز

البته خیلی هم اشتباه نبود . نمیدونستم و حتی الان هم نمیدونم چرا همچین میشه . مهربان همسر میگه برای اینکه کارهاتا با عجله انجام میدی و خوب طبیعیه که میزان خطا هم بالا میره ولی خیلی وقتها من همه کارهاما سریع انجام میدم و اتفاقی هم نمیوفته در عوض کلی زمان دارم که بتونم ازش استفاده کنم . بعضی دوستام هم به من میگفتند فرفره . میگفتند آدم تا میاد تکون بخوره این دختره همه کارها را جمع و جور کرده و...

خلاصه در زندگی مشترک هم تو این مورد من و همسرم کاملا در ٢ نقطه مقابلیم . واااای اون تا میاد یک کاری کنه  منا کلافه میکنه ولی خوب همیشه همه چیز درست انجام میشه اونم ١٠٠% . این مهربان همسر ما عاشق مکانیکی و تعمیر و نمیدونم همه کاری بلده بکنه و من چقدر خوش شانسم که یک همچین همسری دارم . خوب آخه باید یکی همیشه باشه تا خرابکاریهای منا درست کنه نیشخند تو خونه پدری برادر عزیزم که عاشقانه دوستش دارم این مسئولیت خطیر را به عهده داشت و الان آقایی

قضیه دیروز از اینجا شروع شد که بنده تصمیم گرفتم برم کمی دوچرخه سواری گشتم تو اینترنت دیدم اگه با ٢ چرخه ١ساعت و نیم پا بزنم میرسم به یک پارکی که یک دریاچه هم داره و خلاصه میشه کنار در یاچه یک خورده استراحت کرد و برگشت . هم ورزشی باشه و هم سیاحت . ولی از اونجایی که مدتها بود از دوچرخه استفاده نکرده بودم تنظیماتش به هم خورده بود و ترمز همش درگیر بود و رینگ هم کمی تاب داشت . بنده هم که همیشه بالای سر مهربان همسر شاهد انجام اینگونه کارهای مکانیکی بودم . چرخم را وارونه کردم و ابزار لازم را از جعبه ابزار آوردم و شاد و خوشحال مشغول باز و بسته کردن پیچها و شل و سفت کردن اسپکها شدم در نهایت ترمز عقب اصلا نمیگرفت و رینگ جلو هم حسابی تاب برداشت

در همین گیر و دار بودم که آقایی اومد خونه و کلی هیجان زده و خوشحال از اینکه خانومش به قول خودش دوچرخشا هوا کرده و داره تعمیر میکنه . منم خوشحال از اینکه به موقع رسیده و تا کارا بیشتر خراب نکردم با ناله و غصه دار شروع به تعریف ماجرا کردم . مهربان همسرم با همون لباسهای کارش اومد نشست و بالاخره بعد از نیم ساعتی دوچرخه اینجانب از روز اول بهتر شد .

ولی خرابکاری مهم و شماره ٢ که البته کمی آقایی را ناراحت کرد ولی به روی من نیاورد اونم به این دلیل که سریع اظهار ندامت و پشیمانی کردم و اعتراف کردم که همه اشتباه از من نبود هم باد مقصر بود هم جنابعالیابرو

جریان خرید موتور سیکلت که قبلنها نوشتم و اینکه بالاخره با تلاش بنده از دست یکیشون راحت شدیم . در حال حاضر موتور بنفش رنگه که خیلی رنگ دوست داشتنی داره متعلق به من و همون مدل با ٢ سال اختلاف کمتر با رنگ مشکی متعلق به آقایی . که اصلا سواریشا دوست نداره و میگه هم فرمون بدی داره و هم ذین نامناسبی و هم فهمیده که گرون خریده و میخواد موتور ارزونتری بخره و در نتیجه این یکی باید به فروش بره

قرار شد تا هوا تاریک نشده بریم تو پارک کنار خونه و ازش عکس بگیریم که بذاریمش تو کریگ لیست (سایتی که یک نوع بازا مجازیه و همه نوع کالایی تو اون برای خرید یا فروش گذاشته میشه مثل ای بی با این تفاوت که تبلیغ رایگانه ونیازی نیست که بهایی برای قرار دادن کالا برای فروش به کسی پرداخت بشه )برای فروش مهربان همسر رفت پایین و به من گفت که کلاه ایمنیشا براش ببرم . چند دقیقه بعد من رفتم ولی کلاه را یادم رفت ببرم دوباره برگشتم و کلاه را بردم و گذاشتم روی ماشین کنار کلاه خودم که ناگهان بادی وزید و کلاه آقایی قل قلی خورد و تالاپی افتد رو زمین و پیچ سایه بونش تلقی شکست و ...

آقایی ما هم که حساسیت خیلی خاص و زیادی به خوب نگهداشتن وسائلش داره جلز و ولزش درومد و با عصبانیت گفت اصلا نمیریم برگردیم خونه . منم که از کودکی وقت خرابکاری موش میشدم یا سعی میکردم سریع همه چیزا یک جوری جفت و جور کنم پیچ کلاه خودم را باز کردم و گفتم اصلا من از همون اول میخواستم این سایه بون را بردارم خوشم نمیومد ازش بیا پیچش مال تو ببند به کلات

آقا هیچی نمیگفت و فقط فکر میکرد و گهگاهی هم آهی از ته دل میکشید .در نهایت ٢ ساعتی که گذشت و آرومتر شد گفت خرابکار بیا تا درستش کنیم و با روشی جالب که در عکس میبینید سیمی را به جای خار پیچ که شکسته و گم شده بود قرار داد .

حالا امیدوارم فایده داشته باشه چون به نظر میاد ارتفاعش هم کم شده باشه اینا هنز به آقایی نگفتم خودم وقتی که داشتم عکس میگرفتم کشف کردم . حالا که در هر حال این کلاه منه و بدون سایه بان من خیلی راحتترم . مگه نه ؟ساکت

قطعه جدا شده با اون ٢ تا پیچ به لبه جلویی متصل  میشه و همش باعث میشه تو سرعت زیاد باد بزنه زیرش و سر آدما از جا بکنه و هم اینکه وقتی پشت سر آقایی میشینم مدام بخوره به کلاه آقایی و صدا بده . بدون او نخیلی راحت ترم

البته یک کلاه این مدلی ولی ساده یعنی بدون هیچ خط و نوشته ای دارم که دوسش ندارم چون وقتی میره رو سرم میخوام خفه شم انگار کله مبارک را گذاشتند زیر پرس و هیچ هوایی نیست . ضمن اینکه لذت موتور سواری را از آدم میگیره . مهربان همسر میگه اون برای زمستون خوبه یا برای این جوونکهایی که میخواند با موتورای خیایونیشون تند برند .

اینم از ماجرای من و آقایی .

در اولین فرصت وقتی از موتو آقای عکس گرفتیم چند تا شا میذارم اینجا هم یادگاری و هم شما ببینید .

 






آخرین مطالب

» 241- نوروز 1391 ( ۱۳٩۱/۱/۱٢ )
» 240- روز اول و دوم ( ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ )
» 239- New Orleans ( ۱۳٩٠/۱۱/٩ )
» 238- برف ( ۱۳٩٠/۱۱/۱ )
» 237- کشف جدید خورشید جاودان ( ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ )
» تولد دوست نازنینم لونا ( ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ )
» 235- اولین برف پاییزی ( ۱۳٩٠/۸/۸ )
» 234- کایاک سواری22 اکتبر 2011 ( ۱۳٩٠/۸/۱ )
» 233- فلوریدا ( ۱۳٩٠/٧/۳٠ )
» 232- ]چهار درس زندگی ( ۱۳٩٠/٧/۱۸ )