48 - عروسی دختر خاله

٢ هفته دیگه عروسی دختر خالمه بعضی وقتها میشینم غصه میخورم که چرا اونجا نیستم؟

تقصیر خودم شد ٢ ماه پیش داشتم بلیط میگرفتم که برم یک دفعه زد به سرم و قاطی پاتی کردم و تصمیم گرفتم که نرم . نمیدونم چی شد ؟ شاید ترس از برگشتن دوباره اینجا و دودل بودنم و غصه خوردنم از دور شدن دوباره از خونوادم باعث شد ترجیح بدم همین درد دوری را تحمل کنم به جای اینکه به خودم زجر بدم و بخوام دوباره ازشون جدا بشم . تازه یک ذره تونستم اینجا بودنم را قبول کنم . تازه تونستم با درد غریبی بسازم . به دوستانی که ازم میپرسند بالاخره عادت کردی یا نه میگم :

تا حالا از دندون درد شدید رفتید دکتر ؟ حس کردید تو اون درد وقتی مجبورید درد آمپولم تحمل کنید چه مشقتی داره ؟ ولی وقتی دندون بی حس شد دیگه هر بلایی سر دندونه بیاد نمیفهمید . من الان تو اون دوره بیحسیم . هر بلایی سرم بیاد نمیفهممسوال

دیروز با خاله مریمم حرف میزدم بعد از کلی التماس بهش قرار شد از اینجا از حساب بانک پارسیانم تو تهران به حساب اون پول واریز کنم تا زحمت بکشه به مناسبت روز مادر که نتونستم برای مامانم هدیه بفرستم . بره و برای مامانم لباس و کفش و روسری و کیف بخره که تو عروسی حسابی خوشگل و مامانی باشه قلب

ولی هر چه تلاش کردم نشد که نشد . شماره حساب را باید با اعداد فارسی تایپ میکردم منم نتونستم اعدادما فارسی کنم . تو وورد میتونم فارسی تایپ کنم ولی تو صفحه بانکم نشد که نشد . به خالم گفتم اون عددها برام کپی کنه .

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا همین الان یک فکری به سرم زد

میتونستم خودم اعداد را تو وورد تایپ کنم بعد اونجا بذارما ااااااااااااااااااااااااااا

چرا زودتر به مغزم نرسیدا . برم امتحان کنم ببینم چی میشه . خوب شد اومدم اینجا نوشتم. البته اون مهربون عزیز گفت که خودش اینکارا میکنه بعد که من رفتم ایران باهاش حساب میکنم . ولی من خودم دلم اینجوری بیشتر خوشحاله

ای خدااااااااااااااااااااااااااااا

دلم میخواد همه موهاما بکنما. نمیشه که نمیشه

کپی میکن اونجا که پیست میشه انگلیسی میشه تازه بعدشم میگه این شماره حساب موجود نیست گریه

پاشم پاشم برم که امروز کلی کار دارم. اول از همه بعد مرتب کردن خونه برم  خرید میوه و سبزی که ٢ روزی میشه معجون مورد علاقه این فصلما درست نکردم

بعدشم اگه خدا بخواد بالاخره طلسم ورزشم را امروز بشکنم و برم برای کلاس ورزشم ثبت نام کنم . اینجا کلاس ورزش مثل اونیکه تو ایران بود یک نموره گرونه . منظورم ورزشهای گروهی مثا اروبیک که من عاشقشم . برای بدن سازی میشه کلاس ارزون پیدا کرد.

بعدم من اصلا دوست ندارم تو کلاسی باشم که آقایونم هستند و احساس خوبی ندارم . اگه مهربان همسر باهام بود راحت تر بودم ولی اون اصلا ساعتهای برگشتش به خونه معلوم نیست بعدم اون همیشه خودش تو خونه ورزش میکرده و به باشگاه رفتن عادت نداره ولی من برعکس همیشه میرفتم و فقط زمانهایی که یک دفعه قاطی میکردم تو خونه ورزش میکرم. در هر حال ورزش گروهی را به فردی ترجیح میدم . اینجا هم خدا را شکر یک لیدی آف امریکا نزدیک خونمون هست که فقط مخصوص خانمهاست . میرم اونجا ببینم چه خبره ؟ خواهر جونم دیشب بهم گفت که ماه دیگه باید برم پیشش حتی اگه سنگ از آسمون بباره

آخ جونم میرم پیش خواهر جونم . چقدر بخندیم با هم . دلم براش خیلی خیلی تنگ شده و میخواد برا پست دکترا بره شیلی . میگه تا از ویکتوریا نرفتم بیا اینجا را ببین هم ببین من کجا زندگی میکنم و هم کمی زندگی کردن تو جزیره را تجربه کن . حالا خدا کنه مهربان همسر نه نیاره تو کار و خدا کنه که خواهر جونم بعدش بتونه همینجا تنگ بقل خودم یک کار خوب پیدا کنه






آخرین مطالب

» 241- نوروز 1391 ( ۱۳٩۱/۱/۱٢ )
» 240- روز اول و دوم ( ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ )
» 239- New Orleans ( ۱۳٩٠/۱۱/٩ )
» 238- برف ( ۱۳٩٠/۱۱/۱ )
» 237- کشف جدید خورشید جاودان ( ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ )
» تولد دوست نازنینم لونا ( ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ )
» 235- اولین برف پاییزی ( ۱۳٩٠/۸/۸ )
» 234- کایاک سواری22 اکتبر 2011 ( ۱۳٩٠/۸/۱ )
» 233- فلوریدا ( ۱۳٩٠/٧/۳٠ )
» 232- ]چهار درس زندگی ( ۱۳٩٠/٧/۱۸ )