45 - قصه غصه ها

آدم گاهی وقتها دلش بد جوری برای بعضی چیزها تنگ میشه برای وقتهایی که تنهایی بدون هیچ احساس ترس و دلهره ای میرفتم کوه برای وقتی که پله ها را تا ١۴ طبقه ساختمون یک نفس میرفتم بالا تا برسم خونه و مامانم بگه چند بار بهت گفتم که از پله ها نیا بالا خطرناکه برای زانوهات خوب نیستا زانو درد میگیری بعد من بخندم و بگم مادر من بنده ورزشکارم بعد بدوم برم دوش آب سرد بگیرم و حس کنم دونه دونه سلولهای بدنم دارند میرقصند .

دلم برای اتاقی که آرزوم بود داشته باشم و بالاخره بهش رسیده بودم ولی چه زود ترکش کردم تنگ شده . اتاق بزرگی که با وجود همه اسباب و اثاثیه کلی جا برای ورزش کردن ورجه ورجه کردن و رقصیدن داشت

برای شمع بازیهام عود روشن کردنم بدون اینکه کسی شاکی بشه بوی عود را دوست نداره

برای عاشق بودنم تو تنهایی خودم

و اینجا تنهاتر از عمیق ترین جای تنهایی  برای خودم امید میسازم تا آینده داشته باشم

هنوز طلسم ورزشم شکسته نشده هنوز وقتش نشده که پا شم به جای اینکه برم الکی تو پارک بدوم برم باشگاه ثبت نام کنم دلم برای ورزشهای دسته جمعی تنگ شده برای بالا پریدنهای الکی شمارش معکوس اعداد با صدای بلند وقتی نفس بقیه بند اومده

نمیدونم شاید یک روزی اینجا با زبان غریبه بازم دلم بخواد بشمارم تا ١٠ و برگردم تا ١






آخرین مطالب

» 241- نوروز 1391 ( ۱۳٩۱/۱/۱٢ )
» 240- روز اول و دوم ( ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ )
» 239- New Orleans ( ۱۳٩٠/۱۱/٩ )
» 238- برف ( ۱۳٩٠/۱۱/۱ )
» 237- کشف جدید خورشید جاودان ( ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ )
» تولد دوست نازنینم لونا ( ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ )
» 235- اولین برف پاییزی ( ۱۳٩٠/۸/۸ )
» 234- کایاک سواری22 اکتبر 2011 ( ۱۳٩٠/۸/۱ )
» 233- فلوریدا ( ۱۳٩٠/٧/۳٠ )
» 232- ]چهار درس زندگی ( ۱۳٩٠/٧/۱۸ )