44- دیروز و امروز

دیروز خیلی خیلی روز خاطره انگیزی بود . مهربان همسر میخواست گواهینامه موتور بگیره این مدت وقتی میرفتیم موتور سواری همش نگران بود که پلیس بهمون گیر نده . خیلی تند نمیرفت و خیلی هم دور از خونه نمیرفتیم . ایالتی که ما توش زندگی میکنیم طبیعت خیلی خیلی زیبایی داره الان که بهاره من عاشق جنگل و بارون و بوی چمنشم .مهربان همسر بارونشا خیلی دوست نداره ولی من هر وقت که بارون بیاد حتما حداقل ٣ یا ۴ باری میرم تو بالکن و چشمهاما میبندم و به صدای بارون گوش میدم  و زیر لب برای خودم آوازی که اسم بارون توش باشه میخونم.

خلاصه دیروز صبح مهربان رفت سر کار و قرار شد که ساعت ١٢ ظهر من برم یک تریلیر برای بردن موتور به یک شهر دیگه که محل امتحان موتور سواری آقایی بود کرایه کنم و موتور را سوارش کنیم و بریم . این عکس موتور ما نیست من اونا از اینترنت گرفتم. ولی تریلری ما کرایه کردیم دقیقا همین شکلی بود . 

تریلر را به پشت ماشین وصل کردیم و راه افتادیم . راهمون حدود ۴۵ دقیقه طول کشید وقتی رسیدیم به خاطر همون بارونهای بهاری که آقایی دوست نداره چون زمین خیس شده بود گفتند که بریم یک روز دیگه بیاییم ولی آقایی که تصمیم گرفته بود هر جوری شده گواهینامشا همون روز بگیره اینقدر این طرف و اونطرف رفت تا بالاخره مدیر اونجا را دید و اونم بهش گفت تا زمین خشک نشه نمیشه  امتحان گرفت آقایی هم گفت یعنی اگه زمین خشک بشه امتحان میگیرید اونا هم گفتند آره ولی به خاطر شیبی که اون محوطه داشت کلی آب اونجا جمع شده بود و حتی اگه تا فردا هم آفتاب میخورد خشک نمیشد . ولی آقایی من یک فکری به سرش زد و یک جارو ازشون گرفت و گفت من زمین را براتون خشک میکنم . ١ ساعتی طول کشید تا آب بارونی را که اونجا جمع شده بود بریزه تو خاک انداز و زمین را پاک کنه . من قوربونش برم خیس عرق شده بود وقتی کارش تموم شد . خلاصه نزدیک ساعت ۴ بود که کارمون تموم شد و آقایی گواهینامشا گرفت و اومدیم خونه . وسط راه دوباره بارون گرفت و ما ایستادیم کنار جاده تا روی موتور را چادر بکشیک که خیس نشه و قتی هم رسیدیم خونه زیر بارون موتور را آوردیم پایین و رفتیم تریلر را تحویل یوهال دادیم و برگشتیم دیگه ساعت حدود ٧ عصر بود که نشستیم تو خونمون بالاخره . ولی به قول مهربان همسر اینا همش یک خاطره است .

ولی امروز چی ؟ امروز من میخوام برم پارک و اسکیت یاد بگیرم .امروز ساعت ۵ صبح بیدار شدم . چون اقایی را باید میرسوندم ایستگاه قطار تا بره نیویورک برا یک کنفرانس . به من گفت که باهاش برم چون محل کنفرانسش بقل پارک مرکزی منهتن بود و من میتونستم تو اون فاصله برم موزه ها ی دور و بر پارک را ببینم ولی دوست نداشتم چون تنهایی مطمئنن خسته میشدم. حالا شاید یک روز دیگه با هم رفتیم . اگرچه من اصلا شهر شلوغ  نیویورک را دوست ندارم  ولی بدم نمیاد یک بار برم موزه هاش و باغ وحش را ببینم . حداقل به خاطر کارتون ماداگاسکارم که شده برم ببینم تو باغ وحش چه خبره ؟سوال






آخرین مطالب

» 241- نوروز 1391 ( ۱۳٩۱/۱/۱٢ )
» 240- روز اول و دوم ( ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ )
» 239- New Orleans ( ۱۳٩٠/۱۱/٩ )
» 238- برف ( ۱۳٩٠/۱۱/۱ )
» 237- کشف جدید خورشید جاودان ( ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ )
» تولد دوست نازنینم لونا ( ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ )
» 235- اولین برف پاییزی ( ۱۳٩٠/۸/۸ )
» 234- کایاک سواری22 اکتبر 2011 ( ۱۳٩٠/۸/۱ )
» 233- فلوریدا ( ۱۳٩٠/٧/۳٠ )
» 232- ]چهار درس زندگی ( ۱۳٩٠/٧/۱۸ )