17-کتابخانه

یادمه وقتی خوندن یاد گرفتم تمام عشقم این بود که تابستون بشه و من بتونم بیدغدغه از مشق و مدرسه و سوالهای مامانم راجع به تمام کردن مشقم بشینم یک گوشه و کتاب بخونم .

اولین باریکه رفتم کتابخونه را یادمه دورو برما نگاه کردم و گفتم وااااااااااای چقدرکتاب یعنی تا چند سال دیگه من همه اینارا خوندم ؟ اگه همه کتابا را بخونم اونوقت دیگه تابستوناما چکار کنم ؟

بابای من به خاطر تعصبات خاص خودش یک دفعه ژیمناستیک رفتن منا ممنوع کرد تو اون شهر کوچیک تابستوناش باید خودما یکجوری سرگرم میکردم

دوچرخه سواری توی کوچه محدودیت زمانی  و مکانی داشت

کارهای هنری که دلم میخواست انجام بدم محدودیت بودجه و ابزار داشت

بازی توی خونه محدودیت حرکتی داشت

خلاصه دور و برم پر بود از محدودیت و روح سرکش من در جستجوی آزادی

یک روز فهمیدم کتابهایی که دارم میخونم انگار یک جورایی تکراری شدند مثل برنامه های تلویزیون اونروز فهمیدم شاید دیگه وقتشه برم تو قسمت کتابهای بزرگسالان

هفته پیش رفتم کتابخونه میخواستم چند تا کتاب کودکان بگیرم و بشینم تو خونه بخونم

دلم میخواست همون احساس کودکی را در درونم زنده کنم .همون لذت گوشه حیاط زیر سایه درخت انگور  نشستن و کتاب خوندنمژه

اینجا به هیچ کودکی گیر نمیدند چرا بیشتر از ٢ تا کتاب میخواهیی

برو تو کتابا بگرد ١٠٠ تا کتاب بردار ببر خونه تا ١ ماه وقت داری بعدشم میتونی همه اونارا با ایمیلی که از کتابخونه برات میاد که بهت محترمانه یاد آوری میکنه ٣ روز دیگه فرصت داری کتاباتا برگردونی تا یک ماه دیگه تمدید کنی

ولی الان دیگه نه درخت انگوری دارم نه حیاطی که به دیوارش تکیه بدم و نه هیجان اینکه بالاخره گرگه شنل قرمزی را میخوره یا نه  






آخرین مطالب

» 241- نوروز 1391 ( ۱۳٩۱/۱/۱٢ )
» 240- روز اول و دوم ( ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ )
» 239- New Orleans ( ۱۳٩٠/۱۱/٩ )
» 238- برف ( ۱۳٩٠/۱۱/۱ )
» 237- کشف جدید خورشید جاودان ( ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ )
» تولد دوست نازنینم لونا ( ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ )
» 235- اولین برف پاییزی ( ۱۳٩٠/۸/۸ )
» 234- کایاک سواری22 اکتبر 2011 ( ۱۳٩٠/۸/۱ )
» 233- فلوریدا ( ۱۳٩٠/٧/۳٠ )
» 232- ]چهار درس زندگی ( ۱۳٩٠/٧/۱۸ )