98 - نگاهی به گذشته ها و شرح احوال حال

 

شنبه ١٠ صبح آخرین روز جولای و فردا اولین سالگرد ورودمون به این خونه است . چقدر پارسال کار داشتیم این وقتها یادته ؟دست تو هم بعد از تصادف دوچرخه هامون با هم و معلقی که جنابعالی تو هوا زدید و با مچهای مبارک تالاپی زمین خوردید اینقدر ورم داشت و درد میکرد که آتل بندیش کردیم و من همش غصه تو را میخوردم و بهت میگفتم نه نه نه اینا بلند نکن سنگینه ولی تو با اون قلب مهربونت میگفتی من نمیتونم یک گوشه وایسم و ببینم این بنده خداها همه بارها را ببرند و من همش تو دلم برات دعا میکردم و از خدا میخواستم مراقبت باشه .چقدر هفته قبلش بارونی بود و من همش خدا خدا میکردم روز اسباب کشی بارون نیاد و نیومد و چقدرم گرم شد . هممون شر شر عرق میریختیم و من آب خنک و نوشابه پخش میکردم . یادته از ۵ صبح که بیدار شدیم کار کردیییییییییییییییییییییییییییییم تا ۴ صبح روز بعدش که تو آخرین باریکه میومدیم سمت خونه جدیدمون کلیدها را به نگهبان قبلی دادیم و با اون شهر و پارکی که میرفتیم توش میدویدیم و ٢ چرخه میزدیم خداحافظی کردیم .

و حالا اینجاییم نشستیم رو موتور و داریم میریم یک جای خوشگل برای دیدن یک قایق که شاید بخریمش

من : با دست شونه هاتا فشار میدم و داد میزنم اااا وایسا وایسا (اگه داد نزنم صدام بهت نمیرسه و با باد میره)

تو : کجا ؟ چی شده مگه ؟

من: کلاهم ! پیچ سایه بونش افتاد سوال

تو : آرومتر پیچ را رد میکنی و میری کنار اتوبان ٢٨٧ موتور را نگه میداری و میگی چی شده ؟

من : کلاهما بهت نشون میدم و میگم وسطهای پیچ  که میپیچیدیم  سایه بونم افتاد فکر کردم پیچش شل شده ولی بعد دیدم پیچه  افتادهناراحتوایسا اینجا تا من برم ببینم میتونم پیداش کنم .

تو: نه نه نه خطرناکه ناناز ! ماشین بهت میزنه بمون من میرم .

من : از کنار میرم نمیرم تو اتوبان و سر پیچ گم میشم و تا اون سر پیچ میرم و دست خالی برمیگردم .

تو : بذار خودم برم اگه پلیس اومد هم بگو که چی شده و زود بر میگردم و میری تا یک ربع بعد و من خیالم راحت بود چون میتونستم از لا به لای درختها ببینمت که کجایی

من: اون یکی پیچ را هم باز میکنم و کلاهما میذارم تو کوله پشتی و وقتی تو برگشتی میگم بهتر که گم شد اصلا دوستش نداشتم .

اینجوری خیلی راحتترم باد نمیتونه سرم را خیلی بده عقب ابلهو وقتی هم میخوام چونما بذارم روی شونه هات سایه بونی نیست که تاق تاق تاق بخوره به کلاه تو متفکر

 برگشت ساعت ٩:٣٠ و هوا تاریک ولی چقدر جاده ای که داریم میریم قشنگ و دوست داشتنیه از همون مدلهایی که هر دومون دوست داریم  باریک و پوشیده از درخت و پر پیچ و خم و من گاها چشم میندازم به جی پی اس و در گوشت میگم : پیچ خطرناک سمت راست یا چپ

ساعت ١١ میرسیم خونه

(خلاصه ای از کارهای روز شنبه  باعث غیبت طولانی من و دلنگرانی پرینسس عزیز و خواهر زاده لونا جان شد . بازم شرمنده که دلواپس شدید )






آخرین مطالب

» 241- نوروز 1391 ( ۱۳٩۱/۱/۱٢ )
» 240- روز اول و دوم ( ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ )
» 239- New Orleans ( ۱۳٩٠/۱۱/٩ )
» 238- برف ( ۱۳٩٠/۱۱/۱ )
» 237- کشف جدید خورشید جاودان ( ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ )
» تولد دوست نازنینم لونا ( ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ )
» 235- اولین برف پاییزی ( ۱۳٩٠/۸/۸ )
» 234- کایاک سواری22 اکتبر 2011 ( ۱۳٩٠/۸/۱ )
» 233- فلوریدا ( ۱۳٩٠/٧/۳٠ )
» 232- ]چهار درس زندگی ( ۱۳٩٠/٧/۱۸ )