241- نوروز 1391

سال نو شد و من هنوز پست نو نذاشتم اینجا گفتم تا 13 بدر نشده و هنوز برای دید و

 

 بازدید عید دیر نیست بیام و عکس سفره هفت سین و تبریک عیدما بذارم

سال نو مبارک

سبزه امسال منم کوزه بود برای اولین بار بود که با کمک دانه های خاکشیر سبزه عید

درست کردم  دو تا بود که یکیشا دادم دوستم مینا و اون یکی هم وسط سفره

داره چشمک میزنه

البته ما وقت تحویل خواب بودیم ولی قبل از اون خونه یکی از دوستامون دعوت شده

بودیم و سبزی پلو با ماهی و کوکو سبزی را خوردیم

من کوکو سبزی و قلیه ماهی درست کرده بودم .البته مواد قلیه را مهربان همسر از 

قبل آماده کرده بود . قلیه ماهی هنر اونه و منم به این هنر احترام میذارم

حیف شد که از ظرفهایی که غذا را برده بودم عکس نگرفتم

خیلی خوشگل تزئینشون کرده بودم

تحویل اینجا2:11 نیمه شب بود سوال 



240- روز اول و دوم

روز اول که همش تو هتل موندم و با خاله هام که یکیشون تو آلمان زندگی میکنه و اون

یکی هم یک سفر 20 روزه رفته پیش خواهرش و خواهر منم امرزو بهشون ملحق میشه

تو اسکایپ حرف زدیم و با داداشم هم از گوگل تاک چت کردیم و حرف زدیم

فقط دو تا عکس  از پنجره اتاق انداختم

ولی روز دوم رفتم و محله معروف فرانسویها را که در زمان استعماری فرانسه ساخته

شده و خیلی معروف و قدیمیه و به قول  خودشون مهد هنر و به خصوص نقاشی در

امریکا است را گشتم

به خاطر گرمی هوا مردم همه بیرون بودند و تقریبا تو هر خیابون دور و بر بازارش که

میرفتم یک چند تایی جوان با هم نشسته بودند و ساز میزدند و آواز میخوندند

یکی از فیلمهای کوتاهش را گذاشتم

از رو عکسها هم میشه فهمید خونه ها چقدر قدیمیه

مغازه ها هم یا عتیقه فروشی هستند یا بار و رستوران و...

صبح زود روخانه میسیسیپی خیلی قشنگ بود پوشیده از مه که من یک عکس گذاشتم

توش کاملا مشخصه که کشتی تو مه داره میره

یک عکس دیگه هم از یک کشتی بخار قدیمی گذاشتم که مردم سوارش میشند و

میرند رودخانه را میگردند

توی یک میدان مانندی هم پر از درشکه بود که معمولا آدمهای پیر یا تنبل سوارش 

میشدند و کوچه ها را میگشتند

یک چند تا جوان ورزشکار دختر و پسر هم بودند که پشت دوچرخشون  درشکه بسته

بودن و پا میزدند و ملتی که دوست داشتند به جای تاکسی ازش استفاده میکردند

یا بهشون تور میدادنند مثل همون درشکه ها

 



239- New Orleans

سه شنبه صبح تا یکشنبه آینده قراره بریم یک شهری به نام نیو اورلینز تو اینترنت گشتم

ملت خیلی ازش تعریف میکنند دختر دوستم هم بهم گفت بعضیها به نام شهر ارواح

میشناسندش به خاطر اینکه هریکن کاترین یا آیرین بیشترین خسارت را به اونجا زد

نمیدونم چرا اسم همه این بلاهای طبیعی اسم زنه خنده

یعنی اینقدر بلائیم و خودمون خبر نداریمزبان منظورم همون شیطون و بلای اهنگ

 کی بود ؟

اندی ؟ نه ؟

خلاصه اگه اتفاقی برای خودم و دوربینم نیوفته دوباره و کلا همه عکسهام پاک نشه

اینجا میام و عکس میذارم

قضیه اوندفعه را که یادتونه رفتم کایاک سواری و با دوربینم افتادم تو آب و دوربین و

همه عکسام تو آب خفه شدندسوال

البته این دفعه داداشم ازم قول گرفت که ماجراجویی انفرادی نکنم

حالا بازم بستگی به حال و روزم داره شیطان علیرضا جان از خود راضی اگه خواهرت هوس

ماجراجویی کرد بسپارش دست خدا خودش هواشا دارهخنده

تا پست بعدی که احتمالا میشه اولین روز اقامتمون در نیواورلینز خدا به همراه

 



238- برف

ای بابا مثل اینکه نمیخواد برف بیادا اینم قسمت منه ها . امثال شاید اخرین زمستونی

باشه که من قراره برف ببینم .هنوز 100 % نیست ولی ممکنه تا 6 ماه اینده ما از

این ایالت بریم فلوریدا اونجا هم که از 4 فصل خبری نیست و در نتیجه برفی نخواد

بارید

دیشب دقیقه به دقیقه هواشناسی را چک میکردم و متاسفانه اولین قرار این بود

که ساعت 9 برف بیاد اونم یک چسقلی نه خیلی بعد هی یک ساعت به یک ساعت

عقب رفت و خلاصه برف نیومد

حالا رادیو دیشب گفت که فردا شب برف میاد که هوا همچین آفتابیه که مثل رزو

روشنه که برف نداریم

الان هواشناسی نشون میده فردا مخلوط برف و بارون و یخ و ... با همه

البته چشمم آب نمیخوره

امثال برف نداریم

حالا قالبما عوض کردم بلکه دلخوش کنکی باشه که بیام اینجا و حداقل اینجا برف ببینم



237- کشف جدید خورشید جاودان

امروز یک کشف جدید کردم

فهمیدم چرا ما ادمها وقتی میخواهیم بمیریم غصه دار میشیم البته بگذریم از اونهایی که

اینقدر راحت میرند که همه میگند خوشابه حالش چه راحت رفت 

مردن یک جورایی خداحافظی از همه آروزهاست 

امروز حس کردم دارم کم کم با یک سری از آرزوهام خداحافظی میکنم یا به قول 

معروف قراره که یک سری از اونا را با خودم به گور ببرم 

اینقدر خودم با خودم غصه خوردم .

خیلی سخته کار یک ساعت و یک روز نیست 

روزها و شایدم ماهها باید با خودت سر و کله بزنی تا باورت بشه که اون آرزوها

دیگه دست نیافتنیند 

مثل لباسهامون که زمستونه تابستونه میکردیم اون قدیم مدیما 

زمستون که میشد لباس تابستونیها میرفت

طبقه بالای کمد

تو چمدون زیر تخت

تو انباری 

تو یخدون ( یخدون دیگه مال خیلی قدیم مدیماست به سن من قد نمیده ولی 

نوشتنش اینجا خالی از لطف نیست )

خلاصه برای من انگار این آخرین زمستونه بعضی از ارزوهامه دارم به نوبت اونا را 

تا میکنم و خیلی محترمانه میذارمشون کنج دلم 

ولی مگه میرند به این راحتی 

همش از اون گوشه چشمک میزنند و فکر میکنند دارم باهاشون قائموشک بازی میکنم 

اینم یک مدل وداعه 

البته برای منی که تا حالا از خیلی چیزا و خیلی ادما وداع کردم به نظر کار سختی 

نمیومد

ولی خدائیش سخته 

کاشکی این همه ارزو برای خودم نمی ساختم  که حالا مجبور شم دونه دونه 

ازشون خداحافظی کنم 



تولد دوست نازنینم لونا

اخرین بار که اومدم اینجا 7 آبان بود و الان تولد لونایی بهونه ای شد برای نوشتن

لونا دوست من در دنیای مجازیه که یک جورایی خیلی به هم نزدیکیم و من که دوسش

دارم و میدونم که اونم منا دوست داره

اومدم تا برات تفلد بگیرم

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www. کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www. کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www. کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www. کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www. کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www. کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www. کلیک کنید

 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www. کلیک کنید

تولد تولد تولدت مبارکتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www. کلیک کنید

                                                    مبارک مبارک تولدت مبارکتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www. کلیک کنید

 

 

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.بیا شمعها را فوت کن تا 100 سال زنده باشی

 

 



235- اولین برف پاییزی

واقعا آب و هوا حالش بد شده باید قرصاشا شروع کنیم وگرنه ممکنه خیلی قاط بزنه

وزنجیری بشه

داره برف میاد اینجا

البته خجالت میکشه تنها بیاد چون خودشم میدونه که زوده از بارون و باد هم خواسته

که خودشونا قاطی بازی کنند



234- کایاک سواری22 اکتبر 2011

خونه خودمونیم که بودیم هیچ وقت به این شدت به سرم نزده بود که برم  کایاک سواری

یکبار رفتیم که یک کانو بخریم که دیدیم اصلا برای نگهداریش جا نداریم برای همین

پشیمون شدیم . امروز واقعا به جایی رسیده بودم که نیاز داشتم مقدار زیادی آدرنالین

وارد خونم کنم پیاده حدود 45 دقیقه یا بیشتر رفتم سمت پارکی که تو اینترنت گفته بود

ملت میرند کایاک و کانو سواری و منم گفتم برم

مهربان بیچاره که سر کلاسهای کنفرانس بود و روحش خبر نداشت . وسط راه زنگ زد

گفتم دارم میرم کایاکینگ گفت مراقب باش غرق نشی

منم پررو گفتم آبی که بخواد منا غرق کنه آب نیست

حالا مثل مرگ از آب میترسم  البته بگم میترسیدم بهتره چون امرزو وقتی افتادم وسط

رودخونه میگم رودخونه فکر نکنید از این رودخونه الکیها

محل عبور و مرور کشتیها بود اونم به چه بزرگی باور کنید غلو نمیکنم

چی شد که من سر از رودخونه دراوردم ؟

وقتی رفتم کایاک اجاره کردم به صاحبش گفتم ببین من بار اولمه شنا هم بلد نیستم

از آب هم میترسم

گفت برادر من 6 سالشه و کایاک سوار میشه تو هم میتونی

خلاصه منا شیر کرد و انداخت وسط ماجراجویی  . مسیر کانال مشخص بود و البته تا

حدودی ترسناک من که دیگه بکشنم فیلم ترسناک نمیبینم

تمام صحنه های بدی که تو فیلمها دیده بودم میومد جلو چشمم

من بودم و سکوت و طبیعت و پرنده ها خوشگل و ماهیها ولی اولش خیلی وحشت

کردم تا یک جایی رفتم و برگشتم دوباره گفتم نه دختر حیفه برو و لذت ببر

مگه تو نبودی که عاشق ماجراجویی در دل طبیعت بکر بودی ؟

اینم طبیعت و ماجراجویی برو ببینم چه میکنی ؟

مسیر مرداب مانند بود و از دو طرف با درخچهای کوتاهی که ریشه هاشون تو آب شناور

بود محصور شده بود. گه گاهی هم یک ماهی خودشا از آب پرت میکرد بالاو شاتالاپ

میپرید تو آب

سه چهار بار اول خیلی ترسیدم و برای فرار از دندان تمساح ها یعنی درست همون

چیزهایی که تو فیلمها دیده بودم تند تند پارو میزدم و پشت سرما نگاه میکردم

ببینم تمساحه کجاست ؟

خلاصه رفتم تا رسیدم به یه دریاچه بزرگ که اولین موجی که خورد به کایاک و اونا

تکونش داد قلبم از ترس وایساد گفتم یا حضرت عباس خود تمساحه

اومده منا بخوره

گه گاهی هم پلیکان و یک مشت پرنده بزرگ دیگه که من تا بحال حتی توی تلویزویون

هم ندیده بودم با جیغ و داد از شاخه ها میپریدند و قلب من میومد تو دهنم

خداییش نخندیدا

نگید چه ترسو

قسم میخورم اگه جای من بودید و اون تنهایی را حس میکردید شما هم دست کمی

از من نداشتید. حالا جالبه که هیچ کسی هم پیداش نمیشد

انگار تنها من احمق هوس کایاک سواری کرده بودم

خلاصه تصمیم بر این شد که وارد دریاچه نشویم و سر خر را به منزل کج کنیم

دور زدم و اومدم همون جای اول که از اقای کایاک اجاره بده بپرسم مسیر امنه

تمساح ندارید ؟ تلفنت چنده ؟ اگه من گم شدم . و ضمنا برم موبایلما که نمیدونم

رو چه حسابی گذاشته بودم توی کیفم بردارم که دیدم یک خانواده چهار نفری

آسیایی نمیدونم ژاپنی یا یک قبرستون دیگه اومدند تو آب من خوشحال که با اونا پارو

میزنم و تنها نیستم نگو که همونا باعث شدند من گم بشم

خدا نگذره ازشون ازشون پرسیدم راه را بلدید گفتند آره باید دریاچه را رد کنی دور

بزنی دوباره میایی همینجا

منم گفتم به به اینا راه بلدند منم که دیگه ترسم ریخته بزن بریم

خلاصه پارو زدیم و پارو زدیم تا یک دفعه خودمونا لای علفها و درختچه ها گمو سرگردان

پیدا کردیم

بهشون میگم راه را بلدید ؟ میگند تو چرا با ما میایی ؟ منم رگ غیرتم زد بالا و گفتم

بزن بریم که خودت باید راه را پیدا کنی

خلاصه رفتیم و رفتیم انگار دور باطل بود شروع کردم نشونه گذاشتن ولی همه جا

شبیه هم بود

یک پل دیدم گفتم اگه دوبار از زیرش رد بشم یعنی آخ آخ گم شدم اساسی

هم تشنم بود هم دستام تاول زده بود

درست مثل فیلمها

به خودم میگفتم یعنی شب اینجا چقدر وحشتناک میشه ؟

نه

حتی تصور اینکه بخوام تا یک ساعت دیگه همینجور دور بزنم دیوانم میکرد

در مسیری که صدای ماشین از اتوبان میمود اینقدر رفتم تا به بن بست رسیدم

دیدم فایده نداره

باید دست به عملیات جانبرکفانه میزدم

رفتم لب آب جایی که کنارش شبیه جاده بود

از کایاک اومدم بیرون و با تمام نیرو اونا از آب کشیدم بیرون چقدر زور داشتم و خودم

خبر نداشتم

اونا رها کردم و جاده را دویدم سمت جلو سمت جایی که میدیدم به آب میرسه

دیدم وای خاک بر سرم شد اینجا کجاست دیگه ؟

شبیه رودخونه هادسون بود تو نیویورک همون جایی که کشتی از توش رد میشه

گفتم ای خدا خودما به تو میسپارم که غریب مرگ شدم

رفتم و بازم مثل فیلمها دستاما تکون میدادم برای قایقها و کمک میخواستم دیدم نه

هیچ کسی حتی منا به شکل آدم هم نمیبینه چه رسد یک زن تنها

رفتم و با سگ کشی و بدبختی تو سنگ و سوغال کایاکا کشوندم اوردم لب آب

لب آب را با تخته سنگ شیبدار کرده بودند به سمت رودخونه

دیگه نباید از آب میترسیدم باید یک کاری میکردم هوا داشت کم کم تاریک میشد و اگه

نمیتونستم خودما نجات بدم

ببخشید الان باید برم مهمونی خونه یکی از فامیلهای مهربان همسر

که نمیدونم کیه ؟ دوستش زنگ زد که دعوت شدیم خونه فامیل مهربان همسر

و دم هتل منتظرند که ما را ببرند

همین که زنده هستم خدا را شکر

میام و براتون میگم که بالاخره چی شد که من الان اینجام



233- فلوریدا

با مهربان همسر اومدیم فلوریدا مثل همیشه کنفرانس

ولی این دفعه خیلی با دفعه های قبل فرق میکنه اولا نیوجرسی مدتها بود سرد شده بود و اینجا هوا گرم و ملت همه لب دریا

قبل از اومدن کلی برای خودم نقشه داشتم که برم  طبیعت گردی

همچین سرما خوردم بلا از همه شماها به دور که دیروز که رسیدیم هتل عملا خواب بودم تا حالا

الانم که نیم ساعتیه از تخت اومدم بیرون تمام تنم درد میکنه و اصلا توان بیرون رفتن ندارم

تا سه شنبه اینده اینجا هستیم خدا کنه فردا روز بهتری باشه تا من حداقل برم  جنگل نوردی



232- ]چهار درس زندگی

چهار درس زندگی که باید از میمون، موش، قورباغه و سگ ها فرا بگیرید
 
 
این مطلب ترجمه فارسی مطلب What Animals Can Teach Us About Reaching Our Goals سایت Pick The Brain است. این سایت از جمله سایت های انگلیسی زبان پرطرفدار است که مطالب بسیار خوبی در زمینه بهبود زندگی، روانشناسی و… منتشر می کند.
 
 
 
میمون هایی که «ترسیدن» را یاد گرفتند: میمون هایی که از مار نمی ترسیدند را در کنار مار ها قرار دادند در همین حین صداهای بلند و وحشتناکی هم از بلندگو ها پخش کردند. با این کار میمون هایی که از مار ها نمی ترسیدند «یاد گرفتند» که از مار بترسند. نتیجه عجیب تر این آزمایش این بود که حتی میمون های دیگری که هم که از مار ها نمی ترسیدند با دیدن ترس سایر میمون ها آنها هم از مار ها ترسیدند.
 
نتیجه: ما از بعضی از چیزها می ترسیم چون آنها را با چیز های دیگری در ذهن مان به یکدیگر مرتبط می کنیم. مثلآ یک کودک بعد از شنیدن صدای ترسناک محکم بسته شدن درب در تاریکی از تاریکی خواهد ترسید.
 
قورباغه هایی که زنده زنده آب پز شدند: چند قورباغه را در ظرفی پر از آب جوش انداختند، آنها خیلی سریع از آب جوش به بیرون پریدند و خودشان را نجات دادند. وقتی همین قورباغه ها را در ظرف آب سرد قرار دادند و آرام آرام آب را به جوش رساندند همه آنها در آب جوش کشته شدند چون نتوانستند عکس العملی به همان سرعت نشان دهند.
 
نتیجه: ما می توانیم تغییرات ناگهانی را بفهمیم و متقابلآ عکس العمل نشان دهیم اما وقتی این تغییرات در دراز مدت انجام می شوند وقتی متوجه می شویم که دیگر خیلی دیر است. یادمان باشد، نه عادت های بد یک شبه وجود کسی را فرا می گیرد و نه کسی یک شبه فرد دیگری می شود، همه چیز پله پله انجام می شود. مهم این است که گرم شدن آب را احساس کنید.
 
موش های شناگری که غرق شدند: این بار تعدادی موش های صحرایی که بعضی آنها می توانند 80 ساعت مداوم شنا کنند آماده شدند. محققان قبل از اینکه آنها را در آب بیاندازند با کلک این باور غلط را در موش ها به وجود آوردند که آنها گیر افتاده اند. خیلی از موش ها تنها پس از چند دقیقه بعد از شنا کردن غرق شدند. نه چون نمی توانستند شنا کنند، بلکه چون فکر می کردند گیر کرده اند ناامید شده و دست از شنا کردن برداشتند و غرق شدند.
 
نتیجه: وقتی همه چیز به آن طور که می خواهیم پیش می رود ما هم با حداکثر توان مان تلاش می کنیم. اما بعد از اینکه سر و کله مشکلات بزرگ و کوچک پیدا می شود ناامید شده و دست از تلاش کردن بر می داریم، با وجود اینکه توان انجام آن را داریم.
 
سگ هایی که یاد گرفتند تلاش نکنند: تعدادی سگ در اتاقی قرار گرفتند که زمین آن می توانست شوک الکتریکی خفیفی به سگ ها وارد کند. دکمه ای روی دیوار اتاق بود که با فشرده شدن جریان را قطع می کرد. وقتی شوک وارد شد سگ ها بالا و پایین پریدند تا بالاخره یکی از سگ ها دکمه را زد و جریان قطع شد. سگ ها یاد گرفتند با زدن آن دکمه آن شوک ناخوشایند قطع می شود.
 
روی نصف گروه اول سگ ها همین آزمایش دوباره تکرار شد اما این بار دراتاق دیگری که دکمه ای الکی داشت و با زدن آن هیچ اتفاقی نمی افتاد و جریان همچنان ادامه داشت. بعد از این مراحل سگ هایی که در اتاق دوم بودند به اتاق اول (با کلید سالم) بازگردانده شدند و آزمایش تکرار شد. این بار هیچ کدام شان حتی سعی نکردند که دکمه را فشار دهند.
 
نتیجه: هیچ کس با نامیدی به دنیا نمی آید، بلکه ما بعد از اینکه چند بار شکست می خوریم «شکست خوردن» را یاد می گیریم و حتی به خودمان زحمت تلاش کردن نمی دهیم. اگر به مشکلی برخورده اید، مهم نیست دفعه چندم است که زمین خورده اید، باز هم بلند شوید و برای حل آن تلاش کنید. ممکن است کلید سالم باشد، فقط فشارش دهید!







آخرین مطالب

» 241- نوروز 1391 ( ۱۳٩۱/۱/۱٢ )
» 240- روز اول و دوم ( ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ )
» 239- New Orleans ( ۱۳٩٠/۱۱/٩ )
» 238- برف ( ۱۳٩٠/۱۱/۱ )
» 237- کشف جدید خورشید جاودان ( ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ )
» تولد دوست نازنینم لونا ( ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ )
» 235- اولین برف پاییزی ( ۱۳٩٠/۸/۸ )
» 234- کایاک سواری22 اکتبر 2011 ( ۱۳٩٠/۸/۱ )
» 233- فلوریدا ( ۱۳٩٠/٧/۳٠ )
» 232- ]چهار درس زندگی ( ۱۳٩٠/٧/۱۸ )